تبليغاتX
داستان های آلیشیا
وای خدا...من دیروز بعد از ییییییییییه سال رفتم شنا کردمممممم... ۸ ساعت تموم مث ماهی تو آب بودم.. هی شنا کردم هی خوردم هی رفتم کله ملاق زدم هی شیرجه زدم...البته همش شنا کردم ها یعنی قشنگ اند فعالیت... در اصل می خواستم وزن کم کنم ولی گشنم شد یه عالمه چیپس خوردم...

حالا دقت کنین که این همچین تقصیر پدرمم بود...هی میگفت آلیشیا بیا اینو بخور بیا اونو بخور...فعالیت کردی قند بدنت مصرف شده...بیا شکلات بخور و خلاصه...ولییییییییییییی من، دختر شیکم شلی که نیستم هرچی اون میگفت بخورم که! با خودم میوه برده بودم..میوه ی طبیعی بدون هیچی قند و چیز غیر سالم...مطابق رژیم غذایی آلیش جون البته خوب..یه پاکتی چیپسم خوردم دیگه حالا اون اشکالی نداره ...گفتم پدرم ناراحت میشه! به جون خودم دیگه اینطوری!

خلاصه یه عالمه قورباغه شنا کردم...یه عالمه کرال سینه...یه عالمه سگ ماهی و گاو ماهی و هر چی که هست اسمش...بعد دیگه پشتکی رفتم...خرماهی و دلفینی و خلاصه هر حیوونی که بگین

بعد یه کمی با پدرم تو آب " بگو چی میگم وگرنه خری!" بازی کردیم که ساخته ی خودمونه...البته معلومم هست! جریان بازی از این قراره که میریم زیر آب بعد من مثلا یه چیزی میگم اون طرف دیگه باید بگه که من چی گفتم! که البته خیلی مسخره ی ولی خوب گفتیم حالا دل پدرمونو شاد کنیم یه کمی باهاش بازی کنیم! بعد هی من تو آب یه چیز چرتی میگفتم که اصلا معنی نداشت...بعد اون نمیتونس بگه چی گفتم..می باخت هه!

من چقد بدم خداااا دیگه این طوریا...حالا اینکه میگم گاومون زایید قضیه ی دیروزه...حالا تعریف میکنم:

خدایا ما را به راه راست هدایت کن...این دختره رم یه هدایتی بفرما!

دیروز از سر کار اومدم...آنا برام پیغام گذاشته بود که بهش وقت داشتم یه زنگی بزنم...خوب اونکه کار همیشگیشه...یه روز اگه با من حرف نزنه انگار میمیره..(حالا من... تعریف از خودم) خلاصه من زنگ زدم بهش:

آنا: (به فارسی!..با همون لحجه ی خیت*) سلام عزیزم!...چطوری؟

آلیش:( به آلمانی! برعکس شده) سلام عزیزم...من خوبم...چه خبر و ...(همون احوالپرسی های همیشگی!)

آنا: من امروز رفتم سر کار...بعد برات گفته بودم که یکی از همکارام ترکه! منم گفتم که اون حتما مسلمونه و حتما ام خوب عربی یکمی میدونی دیگه! منم بهش رسیدم و گفتم " سلامن علیکم"!(البته دقت کنین که اینجا غلط املایی من بره اینه که شما این کلمه رو کاملا عربی بخونین)

آلیش: هوم؟!

آنا: آره....بعد اونم چشاش گرد شد و به من نگاه کرد و دوباره پرسید که من چی گفتم! منم دوباره تکرار کردم!...بعد اون گفت مگه تو میتونی عربی حرف بزنی؟ و من گفتم، نه من فقط چند تا کلمه بلدم...بره که من از تهران میام و ایرانی هستم!!!

آلیش:  تو    چه    غلطی   کردی؟

آنا: نه...واستا...بعد اون پرسید که جدا تو ایرانی هستی؟ منم گفتم آره..بعد اون گفت که مسلمونی؟ من گفتم...

آلیش: تو چی گفتی؟ نه ادامه بده! تو چی گفتی؟

آنا: من....هوم...نه من گفتم که من مسیحی هستم...پدر و مادرمم مسیحی هستن!

آلیش:  خوب خدارو شکر...بعد چی شد؟ آخه من چیکار کنم از دست تو؟ خدا منو بکش! آخه محل کارو این کارا؟ نمیگی میفهمن؟

آنا: هه! نه...تازه اونا از من پرسیدن که من یکم براشون فارسی حرف بزنم...منم کلی براشون فارسی حرف زدم!

آلیش:  واییییییییییییی....تو براشون یه عالمه فارسی حرف زدی؟ با همون لحجه ی قشنگت؟ چی گفتی بهشون؟

آنا: اااا...تو که گفتی من خیلی خوب تلفظ میکنم...همه رو درست میگم! منم هرچی بلد بودم بهشون گفتم مثلا گفتم: سالام(سلام)، چوتو قی؟(چطوری؟)، بعد گفتم که... اسم من آناععه!... دیگه گفتم...آپ هویچ!...هومم...گفتم..بباخشیت که مان مساحمتون میشم ...چه خفن!...دوست دارم!...مرسی!..ما من ازدواچ میکنی؟!...تازه از ۱ تا ۱۰ ام براشون شمردم! یک...دو...سو...چاق..پنش...شیش...هف..هش...نو...دا...

آلیش: وای....خوب اینجوری که اونا فهمیدن که تو خوب نمیتونی فارسی حرف بزنی! برو فردا بهشون بگو که شوخی کردی!

آنا: چی! آلیش من نمیتونم بگم که من الکی گفتم که ایرانیم! تو باید کمکم کنی(خداااااا....همیشه من باید خرابکاریاشو درست کنمدیگه..)

آلیش:همین فردا میری میگی که نمیتونی خیلی خوب فارسی حرف بزنی...بگو که مامان بزرگم اینا از تهران هستن و بره همین ام من یه کمی فارسی بلدم!

آنا: خوب من ببینم چیکار میکنم دیگه!

آلیش: همین فردا به من خبر بده چیکار کردی! فهمیدییییی؟ برو..

 

حالا تا ببینیم امروز چیکار کرده! خدا من از دست این دختر چیکا کنم دیگه هرکار بکنم که این درست نمیشه که...همینجوریه! دنبال شیطونیه همش

 

+ نوشته شده توسط آلیشیا در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 21:12 |
سلام

چه خبر؟ (ااااه... نمیدونم چی بپرسم! چه خبر؟؟!)...حالا کاری نداریم× دقت کنین که من یه آهنگ جدید همچین باحال گذاشتم تو وبلاگ! از میکاییل...گوش کنین باحاله...من یکی خوشم اومد

البته اگه باز نشد حتما خبر بدین...چون بره من که باز میشه اینجا( مشکل هم همینه که نمیدونم الان شما چی میتونین ببینین و چی نمیتونین!)...حالا بره اونایی که سوال کرده بودن بره گذاشتن آهنگ توی وبلاگشون اینجا رو کلیک کن!

حالا باز اگه سوالی داشتین من کمکتون میکنم...(وای...آخر فداکار)

یه سایت پیشنهادی که بیشتر آهنگای جدیدو میشه توش پیدا کنین:  کلیک کن!

تا بعد

+ نوشته شده توسط آلیشیا در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:22 |
سلام سلام سلام

آقا امروز میخوام براتون تعریف کنم از پری روز که بعده یه ۱۰/۱۵ روزی من و آنا بالاخره تونستیم که قرار بذاریم و همدیگرو ببینیمالبته اشاره کنم اینکه ما خیلی وقت بود که هیجا با هم نرفته بودیم اینه که ما هر دوتامون کار تابستونی برداشتیمو الان حسابی سرمون بند کارمونه و اصلا نمیتونیم بریم تفریح بیرون حالا میخوام بگم که چشتون روز بد نبینه که ما بعده یه مدت طولانی وقت خالی پیدا کردیم و قرار شد با هم بریم بازار که اونم میخواس کفش بخره و...خلاصه ما همدیگرو بعد مدت طولانی سر قراری که گذاشته بودیم دیدیمو یه ربعم طول کشید که ما همدیگرو بغل کنیمو بوس و  لوس و اینا...خلاصه رفتیم تو خیابون...از اونجاییم که آنا خیلی دختر ماه و مهربون و پایه ایه و ما از بس که شیطونیم کار همیشگیمونه که ملت رو به هر نحوی که پیش اومد بذاریم سر کار...دیگه امروزم باید یه نقشه ای میکشیدیم که یه جوری همونطور که بالا گفتم ملتو همچین یه جورایی بذاریم سر کار( وای چه قد من بدم خدا..) .. حالا قبل از تعریف ماجرای پری روز چند تا از رویدادهای مهمی که حکایت از همین شیطونی های ما دو تا میکنه رو براتون میگم که یه جورایی آشنا بشین با نحوه ی کار! لازم به ذکره که آنا هم یه کمی فارسی بلده...البته خیلی کم که قربون خودم برم خودم بهش یاد دادم دیگه چی بشه!  چن تا کلمات همچین مهم و ضروری مثل مثلا ٬... حالا لازم نیس که بگم! (جون من اصرار نکن)..و بعضی کلمات روز مره و سلام احوالپرسی..البته خودشم باز از خودش اختراع میکنه! مثلا یکی از خوراکی هایی که خیلی دوس داره لواشکه! چون اینجا اصلا پیدا نمیشه و ما فقط از ایران برامون میرسه یه عالمه که نصفشو آنا میخوره و حالا کلمه ی جدیدی که ساخته بود با لواشک این بود که ٬ چه جوری برم لواشک! که البته متاسفانه اصلا معنی نداره و ریشش از اون روزی میاد که ما با هم ملتو سر کار میذاشتیمو به فارسی آدرس میپرسیدیم..(که البته ملت همیشه در صحنه ی ایرانی خیلی مشتاق کمکمون میکنن!)ولی نمیدونم چرا اینو نمیتونم از مغزش بیارم بیرون تقصیر خودمه دیگه! حالا هی من بهش میگم آنا جونم این اصلا معنی نداره نانازم...اصلا عین خیالش نیس که نیس به هرکی میرسه میگه: آقا ببخشید٬ چطوری برم لواشک!؟٬ حالا منو میگی همچین سور خودمو گرفتم که اون یارو فک نکنه الان سر کاره...بعد یارو دوباره میپرسه: ببخشید من نفهمیدم کجا می خواین برین؟ و باز اون حرف خودشو تکرار میکنه! بعد یارو خیلی ناراحت از اینکه نمیفهمه ما کجارو داریم میگیم و نمیتونه به ما کمک کنه..در طرف دیگه ام نمیتونه دیگه صدبار بپرسه ضایه میشه و... ( در صورتی که همه جای وین رو مث کف دستش بلده مجبوره بگه نمیدونم! حالا من موندم و آنا!

من: دختره ی بد این چه کاریه کردی؟ بدبخت نگاه کن چه جوری ضایه شد رفت! دیگه اینو نگی ها!

آنا: (مثل بچه های ۵ ساله...سرشو به طرف شونش خم میکنه و در حالتی که انگار بغض گلوشو گرفته:) بااااشششه٬ دیگه نمیگممم!

خوب حالا داستان از اینجا شورو میشه...

اون روز رفته بودیم بیرون همون طور که راه میرفتیم و مغازه نگاه میکردیم...منم که خوب همیشه دوربین همراهمه و از صحنه های باحال فیلم میگیرم! دیگه ما همینجور میرفتیم که باز شیطون رفت تو جلدمونو قرار شد بریم مردمو سر کار بذاریم دیگه همونجور راه میرفتیم که ماشالا ایرانی ام که فت و فراوون تو خیابون...به یکی رسیدیم:

آلیش: با سلام٬ ما از طرف تلویزیون ایران مزاحمتون میشیم...میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ سوالها اصلا سیاسی نیستن٬ خیالتون راحت!

آنا در حال فیلمبرداری

یارو( طعمه ی بدبخت بیخبر از همه جا!): نه خواهش میکنم بفرمایین!

آلیش: خوب اولین سوال! شما الان چرا اومدین بیرون...انگیزتون چیه از این کار...بستنی ام میخورین اینجا که میاین؟

یارو: ممم...من خوب الان دیگه تابستونه و هوا خوب خیلی خوبه...دیگه یه عالمه توریست اومده از کشورای عربی... چون اونجا خوب خیلی هوا گرمه! من...بله من بستنی ام میخورم!!!

(من یه جورایی در حال انفجارولی باید تا آخرش وای میستادم دیگه! چیکا کنم!؟)

آلیش: خوب خیلی ممنونم که وقت عزیزتونو به ما دادین...امیدوارم که همیشه سرافراز و سربلند٬ با تنی سالم و با موفقیت بستنی بخورین و از هوای خوب تابستونی بهترین استفاده رو ببرین!!خدافظظ!

و حالا الان ندو کی بدو دیگه رفتیم و یه جایی بالاخره گم و گور شدیم!

حالا دیگه نوبت آنا بود که یه کاری بکنه همینجور داشتیم میرفتیم که یه دفه منو کشید و گفت: آلیش آلیش نگا کن! بیا بریم اینجا یه دوتا آب هویج بگیریم از این مغازهه!

منم که شکمو..

رفتیم جلو مغازه و بره که اونجایی که بودیم پر از توریست بود و یه چیزی حدود ۸۰٪ ملت اونجا توریست بودم ما خودمونو زدیم جای توریست و شورو کردیم به انگلیش حرف زدن:

آنا:(به انگلیسی البته! زبون خودمون آلمانیه) سلام خانوم! اینا چیه که اینجا گذاشتین که نارنجیه٬ غلیظه!؟ ببخشیدا ولی من نه اینکه خوب سواد درست حسابی ندارم...نمیتونم روشو بخونم!

فروشنده: () هوم؟!  این آب هووویجه خانوم!

آنا: هه! حتما شوخی میکنین دیگه...این که آب پرتغاله! روش نوشته..

فروشنده: نه روش نوشته آب هویج! آب هویج لیوانی ۱€ !

بعد من از راه رسیدم و شورو کردم با فروشنده به صحبت!

آلیش: سلام خانوم...ببخشید این آب چیه؟!

فروشنده: این آب هویجه خانوم روشو بخونین نوشته!

آلیش: آها...(چن ثانیه خیره روی نوشته!) هوم...خوب خوبه..اگه میشه دو لیوان از همین بدین..فقط اون دفه که ازتون گرفتیم دونه هاش ریخته بود توش یه عالمه هی ما باید تف میکردیم بیرون!

فروشنده: ( اند کفری)  خانوم این آب هویجه آب هویج!

آلیش: آب هویجه؟! ایول... ٫ پس اگه میشه دو تا لیوان از همین بدین!

ایستگاه بعد

من و آنا آب هویج در دست تو خیابون...یه ایرانیه رد میشه!

آنا با صدای بلند و همون لهجه ی مخصوص به خودش! : آپپپپپپپپپپپ هویچچچچچ!( دقت کنین که ب تبدیل به پ و ج تبدیل به چ میشه )

یارو ایرانیه برمیگرده...فک میکنه اشتبا شنیده که آنا دومرتبه داد میزنه: آپ هویچ..آپ هویچ..ببخشیت! آپ هویچ می خوایت؟!

یارو: اااا....شما ایرانی هستین؟ نه مرسی من آب هویج نمیخوام! شما چیزی میخورین من بگیرم؟(مهربوووووون!) یه کافه ای چیزی؟

آنا( به من نگاه میکنه جوری که خودش میدونه که دوباره دسته گل به آب داده...حالا نمیفهمه که اصلا یارو چی میگه بهش به فارسی)

دیگه این موقعا من باید خراب کاریهاشو درست کنم دیگه!: نه آقا خیلی ممنون...ما باید بریم کار داریم!

دیگه چیکا کنیم از دست این دختر..

خوب دیگه من باید برم سر کار...دیرم شد

خبر خوش اینه که من امروز خودمو وزن کردم دیدم که ۳ کیلو لاغر شدم...ولی هنوز باید ۳ کیلوی دیگه لاغر بشم که دیگه حالا بیااااا...سر کارم چیزی نمیخورم...نوشیدنی ام فقط آب میخورم( توجه کنین اونایی که میخوان لاغر بشن خیلی آب بخورن..من سعی میکنم پست بعدی درباره ی رژیم غذایی بنویسم هرکی خواس لاغر کنه و بالاخره هرچیز بیاد حتما! کاملترین اطلاعات غذایی فقط و فقط با آلیش جون!...البته حرکات کششی در کنارش مثل معجزه عمل میکنه...مخصوصا اگه هفته ای یه دو بارم برین بدوین که اصلا محشر یه دو هفته ای یه عالمه لاغر میشین! به جون خودم)

حالا اطلاعات کلی رو مینویسم

تا بعد

 مث این مثلا

+ نوشته شده توسط آلیشیا در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 13:32 |
ملت من اومدم...

نمیدونین چه خبره اینجا...من الان اند پروفشنال شدم تو کارم و حالا بیا، دیگه همه مشتریا راضی و دیگه با خیلیا ام که رفیق شدیم و هی هر وقت میان اول میان پیش من بره که دیگه اند سریع کاراشون راه میوفته...حالا میخوام شکلک اسمایلی بذارم نمیدونم چرا این خرابه چیه که صفحش باز نمیشه..خب حالا مشکلی نیس اسمایلی نمیذاریم! مهمم نیس همچین

دیگه حرف بخصوصی نیس جز اینکه امروز مثلا تولد دوست اند صمیمیم بوده آنا، که خیلی خیلی خیلی مبارک باشه...عشقه منه، گله منه خیلی دوسش دارم ولی بخاطر کارم نشد براش جشن بگیرم..که دیروز با کلی معذرت خواهی و فلان قرار شد که تو این هفته یه جشن باحال براش بگیرم اگه این کاره بره ما وقت بذاره چون اونم از هفته ی دیگه کارش شورو میشه و دیگه اصا وقت هیش کار نداره...دیگه هفته ی پیش رفتم شاپینگ و براش یه دست بند سفارش دادم که اسم خودش روشه...امیدوارم که خوشش بیاد...جوجوی من...تا ببینیم چی میشه دیگه

خوب من برم لالا که ساعت ۱۱ شبه..امروز خیلی کار کردم!

 

 


+ نوشته شده توسط آلیشیا در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 0:24 |
♥set this site as your home page♥