حالا دقت کنین که این همچین تقصیر پدرمم بود...هی میگفت آلیشیا بیا اینو بخور بیا اونو بخور...فعالیت کردی قند بدنت مصرف شده...بیا شکلات بخور و خلاصه...ولییییییییییییی
من، دختر شیکم شلی که نیستم هرچی اون میگفت بخورم که!
با خودم میوه برده بودم..میوه ی طبیعی بدون هیچی قند و چیز غیر سالم...مطابق رژیم غذایی آلیش جون
البته خوب..یه پاکتی چیپسم خوردم دیگه
حالا اون اشکالی نداره ...گفتم پدرم ناراحت میشه! به جون خودم
دیگه اینطوری!
خلاصه یه عالمه قورباغه شنا کردم...یه عالمه کرال سینه...یه عالمه سگ ماهی و گاو ماهی و هر چی که هست اسمش...بعد دیگه پشتکی رفتم...خرماهی و دلفینی و خلاصه هر حیوونی که بگین![]()
![]()
بعد یه کمی با پدرم تو آب " بگو چی میگم وگرنه خری!" بازی کردیم که ساخته ی خودمونه...البته معلومم هست! جریان بازی از این قراره که میریم زیر آب بعد من مثلا یه چیزی میگم اون طرف دیگه باید بگه که من چی گفتم! که البته خیلی مسخره ی ولی خوب گفتیم حالا دل پدرمونو شاد کنیم یه کمی باهاش بازی کنیم!
بعد هی من تو آب یه چیز چرتی میگفتم که اصلا معنی نداشت...بعد اون نمیتونس بگه چی گفتم..می باخت
هه!
من چقد بدم خداااا
دیگه این طوریا...حالا اینکه میگم گاومون زایید قضیه ی دیروزه...حالا تعریف میکنم:![]()
خدایا ما را به راه راست هدایت کن...این دختره رم یه هدایتی بفرما!![]()
![]()
دیروز از سر کار اومدم...آنا برام پیغام گذاشته بود که بهش وقت داشتم یه زنگی بزنم...خوب اونکه کار همیشگیشه...یه روز اگه با من حرف نزنه انگار میمیره..(حالا من... تعریف از خودم
) خلاصه من زنگ زدم بهش:
آنا: (به فارسی!..با همون لحجه ی خیت*) سلام عزیزم!...چطوری؟
آلیش:( به آلمانی! برعکس شده
) سلام عزیزم...من خوبم...چه خبر و ...(همون احوالپرسی های همیشگی!)
آنا: من امروز رفتم سر کار...بعد برات گفته بودم که یکی از همکارام ترکه! منم گفتم که اون حتما مسلمونه و حتما ام خوب عربی یکمی میدونی دیگه! منم بهش رسیدم و گفتم " سلامن علیکم"!(البته دقت کنین که اینجا غلط املایی من بره اینه که شما این کلمه رو کاملا عربی بخونین
)
آلیش: هوم؟!![]()
آنا: آره....بعد اونم چشاش گرد شد و به من نگاه کرد و دوباره پرسید که من چی گفتم! منم دوباره تکرار کردم!...بعد اون گفت مگه تو میتونی عربی حرف بزنی؟ و من گفتم، نه من فقط چند تا کلمه بلدم...بره که من از تهران میام و ایرانی هستم!!!
آلیش:
تو چه غلطی کردی؟![]()
آنا: نه...واستا...بعد اون پرسید که جدا تو ایرانی هستی؟ منم گفتم آره..بعد اون گفت که مسلمونی؟ من گفتم...
آلیش: تو چی گفتی؟ نه ادامه بده! تو چی گفتی؟
آنا: من....هوم...نه من گفتم که من مسیحی هستم...پدر و مادرمم مسیحی هستن!
آلیش: ![]()
خوب خدارو شکر...بعد چی شد؟ آخه من چیکار کنم از دست تو؟ خدا منو بکش! آخه محل کارو این کارا؟ نمیگی میفهمن؟
آنا: هه! نه...تازه اونا از من پرسیدن که من یکم براشون فارسی حرف بزنم...منم کلی براشون فارسی حرف زدم!
آلیش: ![]()
واییییییییییییی....تو براشون یه عالمه فارسی حرف زدی؟ با همون لحجه ی قشنگت؟ چی گفتی بهشون؟
آنا: اااا...تو که گفتی من خیلی خوب تلفظ میکنم...همه رو درست میگم! منم هرچی بلد بودم بهشون گفتم مثلا گفتم: سالام(سلام)، چوتو قی؟(چطوری؟)، بعد گفتم که... اسم من آناععه!... دیگه گفتم...آپ هویچ!...هومم...گفتم..بباخشیت که مان مساحمتون میشم ...چه خفن!...دوست دارم!...مرسی!..ما من ازدواچ میکنی؟!...تازه از ۱ تا ۱۰ ام براشون شمردم! یک...دو...سو...چاق..پنش...شیش...هف..هش...نو...دا...
آلیش: وای....خوب اینجوری که اونا فهمیدن که تو خوب نمیتونی فارسی حرف بزنی! برو فردا بهشون بگو که شوخی کردی!
آنا: چی! آلیش من نمیتونم بگم که من الکی گفتم که ایرانیم! تو باید کمکم کنی(خداااااا....همیشه من باید خرابکاریاشو درست کنم
دیگه..)
آلیش:همین فردا میری میگی که نمیتونی خیلی خوب فارسی حرف بزنی...بگو که مامان بزرگم اینا از تهران هستن و بره همین ام من یه کمی فارسی بلدم!![]()
آنا:
خوب من ببینم چیکار میکنم دیگه!
آلیش: همین فردا به من خبر بده چیکار کردی! فهمیدییییی؟
برو..
حالا تا ببینیم امروز چیکار کرده! خدا من از دست این دختر چیکا کنم
دیگه هرکار بکنم که این درست نمیشه که...همینجوریه! دنبال شیطونیه همش![]()

مث این مثلا